شماره 156    |    3 ارديبهشت 1393

   


 



پاورقی شماره 156

خـاطـرات احمـد احمـد (۷۳)
به کوشش: محسن کاظمی
انتشارات سوره مهر
دفتر ادبيات انقلاب اسلامى


آيت‏الله منتظرى و آيت‏الله طالقانى در اوين
من با آيت‏الله منتظرى و مدرسى فر در يك اتاق بوديم، شخصيت آقاى منتظرى و اخلاق و رفتارش خيلى خاص بود. او شكنجه و ناملايمتهاى بسيارى كشيده و سختيهاى زيادى را در زندان تحمل كرده بود. به سبب هم اتاق بودن از نزديك شاهد برخى اعمال و رفتارهاى او بودم. آقاى منتظرى شخصيتى ساده و بى‏آلايش داشت. از اين رو گاهى افراد براى انبساط خاطر با او هم‏كلام مى‏شدند. او با لهجه شيرين نجف‏آبادى براى آنها صحبت مى‏كرد. او مسائل و حدود را براى خودش خيلى سخت و براى ديگران راحت مى‏گرفت. در برابر شكنجه‏ها، مقاومت كم نظيرى از خود نشان داده بود و من مى‏ديدم كه وى با سعه‏صدر، به سؤالات افراد كه حتى گاه بى‏مورد بود، پاسخ مى‏گفت. شخصيت روحانى و معنوى او در زندان براى ما مايه دلگرمى بود.
او سعى مى‏كرد كه به دستورات اسلام دقيق عمل كند، گرچه اين دقت افراطى، گاه موجب دردسرها و وسوسه‏هاى زياد در او مى‏شد. آقاى منتظرى در زندان پيشتاز رعايت احكام و مسائل اسلامى بود. من به خاطر معلوليت پاهايم در انجام صحيح برخى احكام مشكل داشتم و قادر به انجام برخى كارهاى شخصى مانند لباس شستن هم نبودم. به ياد دارم كه مرحوم حجت‏الاسلام لاهوتى، در اين كار خيلى به من يارى مى‏رساند و اغلب لباس مرا به زور مى‏گرفت و همراه با لباسهاى خود مى‏شست. اين درحالى بود كه ساير رهبران و مسئولين گروهها و سازمانهاى غيرمذهبى براى انجام اين‏گونه كارهايشان به افراد زيردست خود دستور مى‏دادند. آقاى منتظرى هم با اينكه مسن بود و قدرت بدنى خوبى هم نداشت، ولى هيچ وقت حاضر نمى‏شد كه لباسش را ديگرى بشويد.
به ياد دارم كه قسمت پايين ديوارهاى اتاقى كه ما در آن بوديم به خاطر تماس پاهاى زخمى، مجروح و شكنجه شده با آن، خونى و چركى بود، اما قسمت بالايى آن تميز و سفيد بود. چون زندان عمومى بود، با زدن ميخ در ديوارهاى مقابل هم و بستن طناب لباسهايمان را روى آن آويزان و خشك مى‏كرديم. طنابها را هم با نخهاى زيلوهاى كف اتاق بافته بوديم. بچه‏ها براى آب كشيدن لباسهاى يكديگر و چلاندن آنها با هم مشكلى نداشتند؛ ولى آقاى منتظرى با اينكه فرتوت و ناتوان بود، اجازه اين كار را هم نمى‏داد و لباسهايش را آبدار آويزان مى‏كرد و ظرفى هم مى‏گذاشت تا آب چكيده از لباس در آن بريزد. گاهى كه اين لباسها آويزان بود و ما استراحت مى‏كرديم، يك دفعه با وزش ناگهانى باد، لباسها تكان مى‏خورد و به ديوار ماليده مى‏شد. حاج آقا هم مى‏رفت آنها را برمى‏داشت و وقتى مى‏ديد كه ما متوجه او نيستيم، دوباره مى‏برد و آب مى‏كشيد. بخشى از زمانهاى آقاى منتظرى صرف اين‏گونه سخت‏گيريها مى‏شد. آخر يك روز به او گفتم: «حاج آقا اين چه‏كارى است؟ چرا وقتى لباست به ديوار مى‏خورد مى‏روى آب مى‏كشى؟» او جواب بسيار خوبى به من داد، گفت: «شما مى‏خواهيد ببينيد اسلام چه‏مى‏گويد يا اينكه منتظرى چه مى‏گويد؟» گفتم: «خب، اول اسلام.» گفت: «اسلام مى‏گويد پاك است. حالا شما به من چه كار داريد، آن مشكل خودم است.» گاهى اوقات من حتى لباسم را روى سنگ توالت فرنگى مى‏انداختم تا خشك شود، ولى ايشان لباسهايش را روى دستانش نگه‏مى‏داشت تا خشك شود. يك‏مرتبه او به سختى بيمار شد. هرچه به مسئولين زندان و زندانبانها مى‏گفتيم كه ايشان مريض است و بايد او را بهدارى ببريد، كسى به حرفمان توجه نكرد.(1)
ما براى روزنامه خواندن بعدازظهرها ساعت 3 تا 5/4 به اتاق آيت‏الله طالقانى مى‏رفتيم، آيت‏الله منتظرى بعضى مواقع دير مى‏آمد. به‏طورى كه ديگر بچه‏ها خبرها را خوانده بودند و او خود شروع مى‏كرد به خواندن خبرها. وقتى به خبر جالبى برمى‏خورد، آن را با همان لهجه شيرين براى ديگران بلند مى‏خواند. تمام «اَز»ها را «اِزِ» مى‏گفت و بچه‏ها مى‏خنديدند و مى‏گفتند: «آقا اين خبر كه دست دوم است.» يا «خبر سوخته است.»
در اسفند سال 55 مختصرى از محاكمه و كارهاى پشت پرده گروه هدفيها در روزنامه‏ها منعكس شد. در رأس افراد اين گروه سيدمهدى هاشمى بود(2) كه جنايات كثيفى از جمله قتل مرحوم حجت‏الاسلام شمس‏آبادى(3) را مرتكب شدند. آيت‏الله منتظرى از اين واقعه و فجايع خيلى متأثر شده بود و چند بار به ما گفت: «اين شمس آبادى را بى گناه كشته‏اند، او شخصيتى نبود كه بايد كشته مى‏شد، به خدا قسم اگر سيد مهدى را بكشند خونش هدر است.»(4)
خواندن نماز جماعت تبعات شديد سياسى و تنبيهى داشت. از اين رو دوستان نماز را تنهايى مى‏خواندند يا اينكه نماز جماعت را فقط داخل اتاق خود برگزار مى‏كردند. من نيز نماز را به آقاى منتظرى اقتدا مى‏كردم. ايشان مخالف بود، ولى منتظر مى‏شدم تا او نماز را شروع كند و بعد به او مى‏پيوستم. او چند بار به من گفت كه آقا تو چرا مى‏آيى نماز جماعت مى‏خوانى؟ جواب مى‏گفتم كه حاج آقا شما نمازت را بخوان. مى‏گفت كه اينجا قدغن است. مى‏گفتم كه حالا حاج آقا اگر يك نفر هم مى‏تواند بخواند، بگذاريد بخواند.
عباس مدرسى‏فر ـ ديگر هم اتاقى ما ـ خيلى آقاى منتظرى را اذيت مى‏كرد و سؤالات و حرفهاى بى ربطى به او مى‏گفت. من خيلى به او نصيحت مى‏كردم كه چنين نكند، ولى فايده نداشت. نشانه‏هايى از انحراف در مدرسى‏فر پيدا بود كه آيت‏الله طالقانى با دريافت اين نشانه‏ها، او را در جلسات و مباحث دعوت نمى‏كرد و به او محل نمى‏گذاشت. به ياد دارم كه مدرسى‏فر به آقاى منتظرى مى‏گفت كه چرا شما در قنوت مى‏گوييد: «ربّ زدنى علما و الحقنى بالصّالحين» و نمى‏گوييد «ربّ زدنى علما و عملاً والحقنى بالصالحين». حاج آقا هم كه منظور او را مى‏فهميد، مدارا مى‏كرد و مى‏گفت: «نماز ما علمايى است، عمل ندارد!» من يكبار به حاج مهدى عراقى گفتم: «حاجى اگر اين مرد (مدرسى) اين جورى درى ورى بگويد، با همين پاى لنگم او را كتك مفصلى خواهم زد. از انفرادى هم باكى ندارم.» حاجى گفت: «خُب اخلاقش اين طور است، منظورى ندارد. بايد تحملش كرد.»
آيت‏الله طالقانى هم كه مراحل بازجويى و دادگاه را طى كرده بود و محكوميتش را مى‏گذراند، به جهت شخصيتى كه داشت، از اقتدار خاصى برخوردار بود. همه به او احترام مى‏گذاشتند. وقتى مى‏خواست رؤساى زندان را ببيند، فقط پيغام مى‏فرستاد و آنها خود براى ديدن او مى‏آمدند. من يكبار ديدم كه منوچهرى و تهرانى ملعون، آمدند و در حضور آقا خيلى مؤدب ايستادند و آقا حرفش را زد و آنها سرشان را به نشانه تأييد تكان دادند.
رفتار مرحوم طالقانى به نحوى بود كه موافق و مخالف، همه به او احترام مى‏گذاشتند. به ياد دارم كه در همان ايام دختر وى، اعظم نيز دستگير شد و در بهدارى بسترى بود. آقا چندين مرتبه براى ملاقات و ديدن وى رفت. آقاى طالقانى حتى مراقب شأن و مقام آقاى منتظرى بود. در زندان مرحوم طالقانى را «آقا» و منتظرى را «شيخ منتظرى» صدا مى‏كردند.
وضع پاهايم چون گذشته بود و همچنان براى ساير دوستان موجب زحمت و دردسر بودم. پزشكان زندان نظر دادند كه پاهايم بهبود پيدا نمى‏كند و بايد آنها را قطع كرد. آيت‏الله طالقانى كه پدر ما به مفهوم واقعى كلمه در زندان بود، خيلى پى‏گير درمان پاهايم شد و از مسئولين زندان خواست كه فكرى به حالم كنند. آنها گفتند كه راهى نيست و بايد پاها را قطع كرد. آقا مخالفت كرد. من خودم هم مخالف بودم. آقا يك روز منوچهرى را خواست و گفت: «من تحت شرايطى حاضرم كه پاى احمد را ببريد و آن اينكه من دكترى از بيرون زندان معرفى كنم كه به اينجا بيايد و پاى احمد را معاينه كند، اگر او نظر شما را تأييد كرد، پايش را ببريد. هرچه هم خرجش باشد خودم مى‏پردازم.» ولى آنها زير بار اين پيشنهاد نرفتند و پاى من به همين شكل معلول ماند.
دوستان تألمات روحى مرا به خاطر دغدغه‏هايى كه از فاطمه داشتم لحظه به لحظه به آقاى طالقانى گزارش مى‏دادند. تا اينكه يك روز آقاى طالقانى مرا خواست و گفت كه آقاى احمد تو بايد از زنت جدا شوى، تا زمانى كه او در بيرون و تو در زندان هستى وضع همين طور هست و چون وابستگى به او دارى، نگران سرنوشت و وضعيتش هستى. بهتر است كه طلاق بگيريد و بعد خود صيغه طلاق مرا با فاطمه كه غايب بود، خواند و آقايان مهدوى كنى، خويينى‏ها و كروبى و... شاهد بر اين فصل بودند.
وجود مرحوم طالقانى در زندان براى ما واقعا نعمت بود. با پشتوانه و تكيه گاهى چون او به آينده اميدوار مى‏شديم. با طلاق توانستم كمى از آلام و دغدغه‏هايم را نسبت به وضعيت مبهم و نامعلوم فاطمه بكاهم و كمتر نگران او باشم، چرا كه او خود اين راه را برگزيد.
با عنوان «تاریخ شفاهی ایثار و شهادت»، هفدهم اسفندماه با همکاری بنیاد شهید و انجمن تاریخ شفاهی ایران در آستانه «روز شهید و شهادت» (22اسفند)، در مرکز فرهنگی سیدالشهداء برگزار شد.


۱ ـ در ادامه همين بحث، آقاى احمد براى چاپ دهم اين كتاب افزود: «لذا به نزد آيت‏الله طالقانى رفتم و شرح بيمارى آقاى منتظرى و بى‏اعتنايى زندانبانها را گزارش كردم.
آقاى طالقانى گفت: برو به آنها بگو من با رئيس زندان كار دارم. رفتم و پيغام را رساندم. طولى نكشيد كه تهرانى و منوچهرى آمدند. آقاى طالقانى به آنها گفت: آيت‏الله منتظرى مريض است دستور بدهيد كه به بهدارى اعزامش كنند. آنها بلافاصله ترتيب انتقال حاج آقا را به بهدارى دادند.»

۲ ـ سيدمهدى هاشمى، به سال 1323 در قهدريجان اصفهان متولد شد. وى در دهه 50 گروهى به نام هدفيها تشكيل داد. هدفيها در چارچوب اهداف خود چهار نفر از جمله سيد ابوالحسن موسوى شمس‏آبادى را به قتل رساندند. هاشمى در پى‏گيرى اين قتلها، شناسايى، دستگير و به اعدام محكوم گرديد. او با پيروزى انقلاب اسلامى از زندان آزاد شد. وى با سوءاستفاده از موقعيت خود در واحد نهضتهاى آزاديبخش سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، مرتكب آدمربايى، قتل، نگهدارى اسناد محرمانه دولتى و جعل اسناد شد. از اين رو دستگير و به اعدام محكوم شد.

۳ ـ سيد ابوالحسن شمس‏آبادى، به سال 1326 هجرى قمرى در اصفهان در خانواده‏اى روحانى متولد شد. او تحصيل علوم دينى را از سنين كودكى آغاز كرد و در 25 سالگى براى ادامه تحصيل به نجف اشرف رفت. پس از دوازده سال تحصيل و استفاده از مباحث علماى بزرگ به‏اصفهان بازگشت و به تدريس و اقامه نماز جماعت پرداخت و عهده‏دار نمايندگى مالى آيت‏الله خويى شد. وى با انجمن ضد بهاييت همكارى مى‏كرد و به فعاليتهاى عام المنفعه مانند تأسيس انجمن مددكارى امام زمانعج، آموزشگاه نابينايان و ساخت مساجد در روستاها مى‏پرداخت.

۴ ـ مواضع آيت‏الله منتظرى پس از پيروزى انقلاب اسلامى نسبت به سيدمهدى هاشمى دستخوش تغيير شد و روند معكوس به خود گرفت.



 
  
نام

پست الكترونيك
نظر شما
کد امنیتی

 

 

       تمام حقوق اين نشريه متعلق به سايت تاريخ شفاهي ايران [oral-history.ir] است.
counter UPDATE error: 1054, Unknown column 'count' in 'field list'