شماره 153    |    21 اسفند 1392

   


 

تاریخ شفاهی شهدا، یک ارزیابی


کالبدشکافی موضوعات تاریخ شفاهی ایثار و شهادت


نهمین نشست تخصصی تاریخ شفاهی ایران برگزار شد


خدمات و تعاملات متقابل علم اطلاعات و دانش‌شناسی با تاریخ شفاهی


نیروهای مذهبی در دوران پهلوی دوم -7


درگذشت عبدالمجید مجیدی؛ آخرین رئیس سازمان برنامه و بودجه دوران پهلوی


يادي از محمود استادمحمد «در واپسین واژه‌ها... ناتمام!»


یاد استاد در سالگرد درگذشتش


دکتر احسان شریعتی مطرح کرد : ناگفته های جدید از اختلاف نظرهای شریعتی با بازرگان و مطهری


مرزهای فلوریدا: مؤلفی که انواع تاریخ شفاهی را ضبط کرد


به یاد بود کیم لیسی راجرز


دوازدهمین همایش بین‌المللی جهت‌گیری‌های جدید در علوم انسانی


«موهبت خاطره»: همایش انجمن ملی تاریخ شفاهی نیوزیلند


هجدهمین همایش انجمن بین المللی تاریخ شفاهی


تاریخ شفاهی: سمینار روش‌های داستان زندگی


 



پاورقی شماره 153

خـاطـرات احمـد احمـد (۷۰)
به کوشش: محسن کاظمی
انتشارات سوره مهر
دفتر ادبيات انقلاب اسلامى


ماه رمضان در بيمارستان

حدود پنج ماه از بسترى شدن من در بيمارستان شهربانى مى‏گذشت. به ماه مبارك رمضان نزديك مى‏شديم كه ساواك، از بيمارستان خواست مقدمات نقل و انتقال من به زندان را فراهم كند. بيمارستان نظر داد كه من هنوز خوب نشده‏ام و نياز به طول درمان بيشترى دارم. آنها گفتند همين قدر كه او روى چوب بايستد كافى است. من متوجه برنامه آنها شدم. از اينكه در آستانه ماه رمضان اين تصميم عملى مى‏شد، دلگير شدم. از خدا خواستم كه زمينه‏اى فراهم كند تا من يك ماه ديگر در آنجا بمانم. مى‏خواستم با خيال راحت روزه بگيرم. فكر مى‏كردم پس از خروج از بيمارستان، تحت آزار و شكنجه قرار خواهم گرفت و يا اعدامم خواهند كرد.
سرپرستار آن بخش از بيمارستان، خانم بسيار موقر، مؤدب و محترمى به نام خانم مصلحى[1] بود، كه نسبت به وضع من خيلى حساس بود. مدام سفارش مرا به پرستاران و پزشكان مى‏كرد. خودش هم مراقب وضعيت درمانم بود. يكبار هنگام ويزيت صبحگاهى به پزشك معالجم گفت: «اين تخت 62 قهرمان درد كشيدن است. هرچه درد هست كشيده، ولى هيچ وقت نوالژين نزده است. برايش درد كشيدن عادى است.»
تصميم گرفتم ناراحتى‏ام را با او در ميان بگذارم. روزى نزديكيهاى ظهر كه روى ويلچر از فيزيوتراپى برمى‏گشتم او را ديدم، او جلو آمد و پس از سلام از وضع پاهايم پرسيد. گفتم: «بد نيست، ولى اى كاش هيچ وقت خوب نمى‏شد!»
ديد من كمى غمگين و نگرانم. مرا به اتاقم برد و پرسيد: «چرا؟ چى شده؟ چته؟»، گفتم: «هيچى مرا دارند مى‏برند كه بكشند، درحالى كه من دوست داشتم يك ماه ديگر اينجا بمانم و روزه بگيرم. بعد هر بلايى كه مى‏خواهند بر سرم بياورند.» گفت: «مى‏خواهى بمانى! خاطرجمع باش من نمى‏گذارم كه ببرندت.» يك مقدار هم عصبانى شد و بعد تند بيرون رفت. مثل اينكه درصدد انجام كارى بود. من باورم نمى‏شد و در حيرت بودم. از آنجا كه لباسم را به خاطر زخمها و جراحتها، پاره كرده بودند، لباس مناسبى نداشتم. مأمورين مى‏خواستند همان لباس بيمارستان را به تنم كنند و ببرند، كه ديدم خانم مصلحى به همراه يك پزشك ارتوپد از راه رسيدند. شروع كردند به اصطلاح ويزيت من. بعد دكتر ارتوپد نوشت كه بيمار بايد پانزده جلسه ديگر، يك روز در ميان فيزيوتراپى شود. يكى از مأمورين تماس گرفت و ضمن ارسال گزارش شرح‏حال بيمار، كسب تكليف كرد. گويا آنها نيز نظر پزشك را پذيرفتند، زيرا مأمور گفت كه مانعى ندارد. به اين ترتيب من يك ماه ديگر در بيمارستان ماندگار شدم.
مرد مسنى به نام بندعلى آنجا بود. از او خواهش كردم تا مرا به حمام ببرد. او نيز بعد ازظهر همان روز مرا به حمام برد و شستشويم داد. روى تخت هم ملحفه تميز كشيد، براى تشكر به او دو قوطى كمپوت دادم.[2]
ماه رمضان آن سال مصادف با شهريور ماه بود و من وضع ضعيف و رنجورى داشتم. با اين حال نيت كرده و روزه گرفتم. پرسنل كه روحيات و عبادتهاى مرا مى‏ديدند، خيلى نسبت به من توجه نشان مى‏دادند، مثلاً براى وضو آب مى‏آوردند و لگن زير دست و صورتم مى‏گرفتند.
خانم مصلحى روز اول ماه رمضان آمد و گفت: «چطور روزه مى‏گيرى؟»، گفتم: «ناهارم را براى افطار و شامم را براى سحر نگه مى‏دارم.» او مسئول تقسيم غذا را صدا كرد و گفت: «به تخت 62 به جاى يك روز در ميان، هر روز يك قوطى كمپوت مى‏دهى و غذاى شبش را داغ، هنگام افطار بدهيد و غذاى ظهرش را هم در سحر داغ كنيد و براى او بياوريد.»
با سفارشهاى خانم مصلحى، وضع من خوب شد. او به اين ترتيب خود را در ثواب روزه من سهيم كرد. به طورى كه پس از آن در هر ماه مبارك رمضان، به ياد او مى‏افتم و برايش دعا مى‏كنم.[3] ماه رمضان آن سال مانند ماه رمضان سال 52 كه در زندان كميته مشترك بودم، برايم خيلى جالب و درس‏آموز بود. حال بسيار خوب و معنوى اى داشتم.
يك روز عصر كه درِ اتاق باز بود فردى از جلو اتاق گذشت، به محض ديدن من صورتش را برگرداند. در همان نگاه اول قيافه او برايم آشنا آمد. پس از كمى فكر، به ياد آوردم كه او فرامرز ـ يكى از بچه‏هاى محله عباسى ـ است.
چند روز بعد، درحالى كه روى ويلچر به طرف دستشويى مى‏رفتم، متوجه شدم‏كسى چرخ را هل مى‏دهد. طورى حركت مى‏كرد تا من چهره‏اش را نبينم. وقتى از دستشويى برگشتم قيافه او را ديدم. گفت: «احمد آقا! من خائن نيستم! من مزدور نيستم! من ارتشى هستم، به‏اجبار به كميته آمده‏ام، اگر قرض و بدهكارى نداشتم از كميته مى‏آمدم بيرون.» گفتم: «ناراحت نباش، به اينها هم نگو كه مرا مى‏شناسى.» با اينكه خانواده‏ام مدتها از وضعيت من بى اطلاع بودند، ولى چون فكر مى‏كردم كه اعدام يا تيرباران خواهم شد، از او نخواستم كه حال و وضعم را به خانواده‏ام اطلاع دهد.

ديدار با مهدى بخارايى

در بيمارستان وقتى بازجوها مطمئن شدند عكسى كه در اختيارشان بود، متعلق به من نيست و من به خاطر اختلافات درون گروهى و مخالفت با ماركسيست شدن سازمان، از آنها جدا شده‏ام؛ همچنين به خاطر دست‏يابى به پرونده بازجوييها و سوابق زندانم، در برخوردها معتدل‏تر و نرم‏تر شدند. نسبت به برخى رفت و آمدهاى من در بيمارستان سخت نمى‏گرفتند.
حدود سه ماه از بسترى شدن من در بيمارستان مى‏گذشت. روزى به آنها گفتم كه از تنهايى خسته شده‏ام. آنها مرا به اتاق ديگرى منتقل كردند تا از يكنواختى خارج شوم. در اين اتاق مهدى بخارايى بسترى بود. من او را قبل از عضويت و همكاريم در سازمان مى‏شناختم و در قرارها، با او آشنا شده بودم. مهدى بخارايى هم حدود هفت ماه جلوتر از من در درگيرى‏اى، چند تير به شكمش خورده بود، در يكى دو عملى كه روى او شده بود، قسمتهايى از اندام داخليش ازجمله يكى از كليه‏ها و قسمتى از معده و رودهايش را خارج كرده بودند. شكم او سوراخ بود.
به غير از مهدى، يك‏نفر اصفهانى ريزجثه هم در آنجا بود كه گاهى خود را به حالت غش مى‏زد. آخرش هم نفهميدم كه حالت غش او راست بود يا دروغ. تقريبا من و مهدى فقط با هم صحبت مى‏كرديم و آن اصفهانى، با ما صحبتى نمى‏كرد. فقط حرفهاى ما را مى‏شنيد. البته او را به شدت كتك زده بودند.
جالب اينكه روبه روى همين اتاق، اشرف ربيعى[4] همسر شهيد على‏اكبر نبوى نورى، بسترى بود كه مهدى او را به من شناساند و نشان داد. من بارها ديدم كه اشرف، هيچ حساسيتى نسبت به درمانش توسط مردان نداشت و خيلى با آنها راحت بود. وى بر اثر انفجار نارنجك از ناحيه باسن، زخمى شده بود كه خيلى زود درمان شد. من چند بار با او در راهرو مواجه شدم، ولى او مرا نمى‏شناخت. جالب بود، من شهيد نبوى نورى را مى‏شناختم و او را هم خيلى قبول داشتم، ولى انتظار نداشتم كه با چنين كسى ازدواج كرده باشد. اشرف بدون حجاب و بدون روسرى خيلى راحت جلو ساواكيها و پرسنل بيمارستان، راه مى‏رفت و نشست و برخاست مى‏كرد. ديدن آن صحنه‏ها در شرايط آن زمان با توجه به نسبتى كه به عنوان همسر نبوى نورى داشت، برايم غيرمنتظره بود. البته بخارايى به من گفت كه هم‏تيمى آنها بوده و اشرف در آن خانه، به‏صورت افراطى، حجابش را حفظ مى‏كرد. ديدم كه مهدى بارها به او اعتراض كرد. يكبار هم اين اعتراضها به اشرف برخورد و گريه كرد. حتى دو سه روز هم روسرى به‏سر كرد، ولى بعد دوباره به همان حال برگشت.
بخارايى برايم حادثه‏اى را تعريف كرد كه چندين روز ذهن و روانم را آزار مى‏داد. او گفت كه در يكى از شبها پرستاران آمدند و پرده‏اى را در اين اتاق نصب كردند. دقايقى بعد كسى را آوردند و روى آن تخت انداختند. من نفهميدم كه او كيست. او تمام شب را خرخر مى‏كرد و هرلحظه احتمال مى‏دادم كه بميرد. من ناتوان بودم و قدرتى براى رفتن و ديدن و يا كمكش نداشتم. نزديكيهاى سحر بود كه صداى خرخر وى قطع شد. فهميدم كه تمام كرده است. آن شب، من تا صبح چشم بر هم نگذاشتم. صبح كه شد وقتى پرسنل آمدند، ديدند كه مرده است. پرده را جمع كردند. تا او را ديدم، جا خوردم و اشك از چشمانم جارى شد، او كسى نبود جز صديقه رضايى.[5] خيلى غمگين و متأسف شدم، من قبلاً از او خواستگارى كرده بودم و قصد داشتم با او ازدواج كنم. از نحوه حرف زدن و رفت و آمد ساواكيها و مأمورين مشخص بود كه هنوز او را نمى‏شناسند. مهدى ادامه داد، كه صديقه، سيانور خورده بود و كف از دهانش مى‏آمد. مأمورين از من پرسيدند كه او را مى‏شناسى؟ گفتم نه. مسئله‏اى كه پيش از مرگ او، مهدى بخارايى را متأسف و متألم كرده بود، مطلبى بود كه مى‏گفت صديقه پيراهن آستين كوتاه به تن داشت و دامنى كوتاه پوشيده بود. پزشكها پس از معاينه گفتند او پنج يا شش ماهه حامله است كه سيانور بچه‏اش را نيز كشته است.[6]
مهدى بخارايى مى‏گفت كه من نمى‏دانم چه شده و چرا اينها اين‏طور شده‏اند. او خيلى از وضعيت ظاهر و قيافه آرايش كرده صديقه، اظهار ناراحتى مى‏كرد. گاهى هم شرايط او را توجيه مى‏كرد و مى‏گفت كه شايد او براى فريب ساواك، اين طور لباس پوشيده و براى تقيه اين كار را كرده است. شايد با كسى رسمى و شرعى ازدواج كرده كه حامله بوده است.
نمى‏دانم كه گفته‏هاى او چقدر از روى صداقت بود، چرا كه او خود بعدها به منافقين پيوست و عهده دار تداركات نظامى سازمان شد. پس از پيروزى انقلاب دستگير، محاكمه و اعدام شد.
اشرف ربيعى زودتر از ما خوب شد و او را گويا به زندان بردند. مرا هم پس از چند روز به اتاق خودم برگرداندند. البته بعدها به اين نتيجه رسيدم كه انعطاف مأمورين براى انتقال من به آن اتاق، شايد به خاطر اين بوده كه صحبتهاى ما را شنود كنند.



1. خانم پروين مصلحى از كادرهاى متعهد و متخصص سرپرستار بيمارستان شهربانى بود كه در مهر 44 استخدام و در مهر 74 بازنشسته شد. وى از سال 1347 تا 1358 مسئول سرپرستارى بخش جراحى بيمارستان شهربانى بود.

2. خانم پروين مصلحى در مورد آقاى بندعلى گفت: «مرد بسيار محترم و خوبى بود كه من به او خيلى ارادت داشتم. او از نظر طبقه‏بندى شغلى در سطح كارگر بيمارستان بود و مرد بسيار پاك، شريف و درستى بود. انسان امين و مورد اعتماد.»

3. خانم پروين مصلحى گفت: «بيمار با هر فكرى، ايده‏اى و عقيده‏اى كه آنجا بود، براى ما فقط يك بيمار محسوب مى‏شد و ما كارى به اينكه چه‏هست و كه هست نداشتيم؛ فقط وظيفه پرستارى خود را انجام مى‏داديم... اميدوارم خداوند اين خدمت ناچيز ما را قبول كند. من هيچ ادعايى ندارم و اگر كارى هم كردم جزء وظايف شغلى‏ام بود. لباس پرستارى كه در تنم بود به من حكم مى‏كرد كه اين‏جور باشم...»
(آرشيو واحد تاريخ شفاهى ـ دفتر ادبيات انقلاب اسلامى»

4. اشرف ربيعى در سال 1350 هنگامى كه دانشجوى دانشگاه صنعتى شريف بود، ازطريق خليل طباطبايى با سازمان ارتباط برقرار كرد. به دنبال دستگيرى طباطبايى در سال 51 بازداشت شد. وى در سال 52 از طريق على‏اكبر نبوى نورى مجددا به سازمان مرتبط شد و فعاليت سياسى و مخفى خود را شدت بخشيد. در اواخر سال 52 ربيعى و نبوى هر دو دستگير و به شدت شكنجه شدند. اين دو پس از آزادى با هم ازدواج كردند و به فعاليت مبارزاتى خود ادامه دادند. اشرف در ارديبهشت سال 55 بر اثر انفجار در خانه پايگاهى قزوين، به شدت زخمى و به دست كميته مشترك دستگير و ابتدا به بيمارستان و بعد به زندان منتقل شد. او به همراه نبوى نورى پس از انحراف ايدئولوژيك از سازمان جدا شده و خود دست به تشكيل يك گروه انقلابى زدند. نبوى نورى در اسفند 55 در يك درگيرى مسلحانه شهيد شد. او در سال 57 از زندان آزاد شد و در تيرماه 58 با مسعود رجوى ازدواج كرد. سرانجام در 19 بهمن ماه سال 1360 در درگيرى با نيروهاى حزب‏الله به همراه موسى خيابانى در خانه تيمى به هلاكت رسيد.

5. صديقه رضايى، نخستين زن مقتول مجاهدين ماركسيست، خواهر كوچك برادران رضايى بود. او از 1352 زندگى نيمه مخفى اختیار كرد و در فرار اشرف دهقانى عضو چريكهاى فدايى خلق مشاركت داشت. از آن پس (1353) به زندگى كاملاً مخفى روى آورد و قبل از سال 1354 تغيير ايدئولوژى داد و ماركسيست شد. او در پاييز 1354 بعد از هشت ماه فرار و اختفاء، بر سر قرار لو رفته با زرى نادرخانى، در خيابان بهار به محاصره ساواك افتاد و با خوردن سيانور خودكشى كرد.

6. كتاب تاريخ سياسى معاصر ايران به نقل از مجله آيندگان 10/11/57 بيان مى‏كند:
«پدر رضاييها در مورد قتل فرزند چهارمش ـ صديقه ـ مى‏گويد: صديقه وقتى برمى‏گردد مى‏بيند كه محله تحت كنترل مأمورين است و برمى‏گردد پيش يكى از دوستانش. ما ديگر صديقه را نديديم. بعد از هشت ماه زندگى مخفيانه، يكى از دوستان صديقه به نام زهرا را به علتى دستگير كردند. زهرا هنگام بازجويى مى‏گويد كه من با صديقه رضايى روابطى داشتم و هميشه همديگر را مى‏بينيم اگر نبينيم به هم تلفن مى‏زنيم. تلفن زهرا را به كميته اتصال مى‏دهند. تصادفا صديقه تلفن مى‏زند، قرار مى‏گذارند كه در خيابان بهار همديگر را ببينند. صديقه سر ساعت مى‏رسد و تا زهرا را در ماشين همراه چند مأمور مى‏بيند و وقتى مأمورين به او نزديك مى‏شوند؛ با كپسول سيانور خودكشى مى‏كند تا به دست مأمورين نيفتد...»



 
  
نام

پست الكترونيك
نظر شما
کد امنیتی

 

 

       تمام حقوق اين نشريه متعلق به سايت تاريخ شفاهي ايران [oral-history.ir] است.
counter UPDATE error: 1054, Unknown column 'count' in 'field list'