شماره 148    |    16 بهمن 1392

   


 



پاورقی شماره 148

خـاطـرات احمـد احمـد (۶۵)
به کوشش: محسن کاظمی
انتشارات سوره مهر
دفتر ادبيات انقلاب اسلامى


كشف يك جنايت
پس از جدايى از سازمان و ارتباط با شهيد اندرزگو، روزى به پول احتياج پيدا كردم. تصميم گرفتم كه به آخرين خانه تيمى كه در خيابان گرگان اجاره كرده بودم، مراجعه و وديعه‏اى كه نزد صاحب‏خانه داشتم بگيرم. از اين رو سر ظهر به قهوه‏خانه‏اى كه متعلق به مالك و در خيابان مازندران بود رفتم. مالك تا مرا ديد، سلام و احوالپرسى گرمى كرد و گفت: «كجايى آقاى اكبرى؟» گفتم: «من خانواده‏ام را بردم شهرستان.» و بدون اينكه از من بپرسد ناهار خورده‏ام يا نه، به شاگردش دستور داد كه يك ديزى برايم بياورد. بعد به من گفت: «ناهارت را بخور مى‏آيم پيشت.» من مشغول خوردن آبگوشت شدم و او به مشتريهاى خود مى‏رسيد. بعد از صرف غذا كمى منتظر شدم. ديدم خبرى نيست. از گفتن منظور و بيان مقصودم از رفتن به آنجا، صرف‏نظر كردم. بلند شدم و طرف پيش‏خوان رفتم. خواستم كه پول ديزى را حساب كنم كه نپذيرفت و گفت: «آقاى اكبرى اين برادرخانمت [ايرج] چند مرتبه آمد و مى‏خواست پول پيش را بگيرد ولى من به او ندادم.» برايم خباثت و نامردى آنها جالب بود. اينكه تا آخرين دم و لحظه براى سودجويى فرصتى را از دست نمى‏دادند. به خاطر اينكه او به قضيه مشكوك نشود، گفتم: «خب مى‏دادى طورى نمى‏شد، غريبه كه نبود...» گفت: «نه من پول را از خودت گرفتم به خودت هم مى‏دهم، الان هم آماده است، برو از خانمم بگير، يكى دو تيكه زيلو و موكت هم هست آنها را هم بردار.» از لطف او تشكر كرده و خداحافظى كردم.
در خيابان گرگان كمى اطراف را بررسى كردم و بعد در خانه موردنظر را زدم. زن صاحب‏خانه در را باز كرد. سلام و عليك كرده و گفتم كه آمده‏ام الباقى وسايلم را ببرم. او رفت و شش هزار تومان پول آورد و به من داد. كليد را انداخته و در را باز كردم و وارد اتاق شدم موكت را جمع كردم. چند كاغذ خطاطى شده توسط پرويز و يك پاسپورت، زير موكت بود. پاسپورت را باز كردم، از آنچه كه مى‏ديدم به خود لرزيدم. جا خوردم، حرارت بدنم بالا رفت، روى پاسپورت عكس پرويز بود. همان پاسپورتى كه ما براى پرويز به دستور سازمان(!) جعل كرديم. شك و شبهه‏ام تبديل به يقين شد. فهميدم سناريوى خروج پرويز از كشور و تشكر سازمان از من به خاطر جعل خوب پاسپورت! همه ساختگى و براى فريب ما بوده است و دريافتم معنى «از مرز گذشت» چيست. اطمينان يافتم كه پرويز را به قتل رسانده‏اند. چند چرك نويسِ نامه به دستخط ايرج پيدا كردم كه در آن گزارشهايى درباره تعصبات، مخالفتها، ارتجاعى بودن من خطاب به سازمان نوشته شده بود. كاغذها را جمع كرده بعد به شهيد اسلامى دادم تا برايم نگهدارد.(1)
با اطلاع از كشته شدن پرويز(2) نفرت من از سازمان و روشهاى ماكياولى و انحرافيشان دوچندان شد. فهميدم كه خودم هم در معرض تهديد هستم و بايد بيشتر مراقب خود و اطرافم باشم.

اعلان جنگ با سازمان

مدتى بود كه از فاطمه و مريم ـ دخترم ـ خبرى نداشتم. محسن طريقت كه با من در ارتباط بود در روزهاى قبل خبرهايى از سلامت آنها مى‏آورد، ولى مدتى بود كه از آنها هيچ خبرى نمى‏داد. روزى از او خواستم كه زمينه ملاقات حضورى من و فاطمه را فراهم كند، هدفم اين بود كه يكبار ديگر از فاطمه بخواهم كه از سازمان جدا شود. اگر نپذيرفت حداقل دخترم را به من برگرداند، چرا كه خيلى نگران دخترم و سرنوشتش بودم. محسن پذيرفت كه اين كار را انجام دهد. در قرار بعدى او گفت كه شاپورزاده (فاطمه) پذيرفته كه پس فردا در آخرين محل قرار (خيابان گرگان) به ديدنت بيايد. من از شنيدن اين خبر خيلى خوشحال شدم و براى آن لحظه شمارى كردم.
وقت موعود فرا رسيد. من به محل موردنظر رفتم و به انتظار همسرم ماندم. دقايقى گذشت و خبرى از او نشد. هرچه انتظار كشيدم او نيامد كه نيامد. پس از گذشت چند ساعت نااميدانه بازگشتم.
در ديدار ديگرى كه با شهيد اندرزگو داشتم، موضوع را به اطلاعش رساندم و پرسيدم: «حاج آقا! آيا من ولى دم بچه خودم هستم يا نه؟ من بچه‏ام را مى‏خواهم!»، گفت: «چطورى؟ چه‏كار مى‏توانى بكنى؟» گفتم: «مى‏خواهم به آنها ضرب الاجل بدهم كه اگر تا يك هفته مريم را برنگردانند، با آنها مسلحانه برخورد خواهم كرد. اگر هريك از آنها را در خيابان ببينم با تير خواهم زد.» حاج آقا مرا از اين كار منع نكرد، البته تأييد هم نكرد و تنها سكوت كرد.
روز بعد كه طريقت را ديدم گفتم: «چرا زنم نيامد؟». گفت: «او عاقل و بالغ است. خودش نيامد.» گفتم: «محسن! به سازمان بگو از امروز تا يك هفته ديگر فرصت دارند كه دخترم را به من برگردانند، درغير اين صورت هر يك از آنها را در هرجا ببينم، خواهم زد. و آنها هم هرجا مرا ديدند بزنند. برو و به آنها اعلان جنگ بده.» محسن كمى صحبت كرد تا مرا از تصميمم منصرف كند؛ ولى من در تصميمم جدى بودم. طريقت مى‏دانست كه من اگر حرفى را بگويم عملى خواهم كرد. از اين رو قيافه او خيلى درهم و نگران شد.
شب و روز من با ياد مريم سپرى مى‏شد. حاضر بودم كه براى نجات او از جان خود نيز بگذرم. هرچه كه مى‏گذشت آتش رويارويى در من شعله ورتر مى‏شد. وابستگى پدر به فرزند وابستگى خاصى است كه من آن روزها، كاملاً آن را لمس و حس مى‏كردم.
روزها از پى هم گذشت و خبرى از رهايى مريم نشد. خود را آماده كردم تا از فردا در مكانهايى كه آشنايى دارم، حاضر شده با آنها بجنگم. براى اينكه احتمال مى‏دادم در درگيريها خود نيز كشته شوم به منزل مادرزنم زنگ زدم تا در لحظات آخر خبرى از احوال دخترم زهرا كه پيش آنها بود بگيرم. گوشى را مادرزنم برداشت. صدايش گرفته و محزون بود. پس از سلام و احوالپرسى او پرسيد: «فاطمه چطور است؟» گفتم: «الحمدلله خوب است، سلام مى‏رساند»! دوباره پرسيد: «مريم چطور است؟» گفتم: «او هم خوب است مى‏خواستم بيارمش پيش شما...» يك‏دفعه او زد زير گريه و صحبتم نيمه‏تمام ماند. او هق هق گريه مى‏كرد و ديگر نتوانست به صحبت ادامه دهد، گوشى را گذاشت.
دلشوره و نگرانى مرا فراگرفت؛ فكر مى‏كردم براى زهرا اتفاقى افتاده باشد. ده دقيقه‏اى حوالى باجه تلفن قدم زدم و بعد دوباره تماس گرفتم. باز هم مادرزنم گوشى را برداشت. پرسيدم: «مادر چه شده؟ چرا گريه مى‏كنى؟» او كه همچنان محزون و گرفته بود گفت: «احمد آقا! همان موقع كه تو به من مى‏گفتى فاطمه خوب است و مريم را مى‏خواهم بياورم پيشت، مريم اينجا جفت پاهاى مرا محكم بغل گرفته بود و ول نمى‏كرد و...» از طرفى جا خوردم و از طرف ديگر، خوشحال شدم كه ضرب الاجل من كار خودش را كرده و آنها مريم را برگردانده‏اند. پرسيدم: «چه اتفاقى افتاده؟» گفت: «نمى‏دانم فقط همين قدر كه ديروز بعد از غروب، ميرزا غلامعلى تماس گرفت و گفت نوه ات پيش من است بياييد ببريد. من رفتم آنجا و ديدم كه مريم در بغل اوست.» ميرزا غلامعلى از دوستان صميمى پدرزنم و در كار خريد و فروش پارچه بود.
ميرزا غلامعلى براى مادرزنم تعريف كرده بود كه ديروز غروب، جوانى به مغازه من آمد و در مقابل پيش خوان ايستاد، كمى اين طرف و آن طرف را ورانداز كرد. يك نفر هم در مقابل مغازه ايستاده و داخل را نگاه مى‏كرد. چند لحظه بعد دختر شما(فاطمه) هم آمد و پس از سلام و احوالپرسى چند پارچه را قيمت كرد و بعد گفت: «ميرزا غلامعلى! چند دقيقه بچه من اينجا باشد تا من دو تا مغازه پايين‏تر بروم و برگردم.» گفتم: «بابا دم غروب است مى‏خواهم بروم نماز، دير مى‏شود.» گفت: «نه چيزى طول نمى‏كشد، الان برمى‏گردم.» و رفت. دقايقى بعد از رفتن او بچه شروع به گريه كرد. هرچه منتظر شدم دخترت نيامد. من هم از نماز اول وقت افتادم. زنگ زدم به خانه شما تا بياييد اين طفل معصوم را ببريد.
بعد از اين تلفن، مادرزنم سراسيمه به مغازه مزبور مى‏رود و مريم را به همراه ساكى كه لباسهاى بچه در آن بوده، با خود به خانه مى‏آورد. او گفت: «وقتى زنگ زدى، فهميدم كه شما از هم جدا شده‏ايد و از هم خبر نداريد. الان هم بچه آن قدر دورى كشيده و ترسيده است كه اصلاً از بغل من جدا نمى‏شود. گاهى حتى وقتى روى زمين است مى‏آيد و محكم پاهايم را مى‏چسبد.»
با شنيدن اين خبر دلم لرزيد و اشك از چشمانم جارى شد. از وضعيتى كه براى اين طفل معصوم پيش آمده بود، خيلى متأثر بودم و خود را سرزنش مى‏كردم. از طرفى هم خيالم از جانب بچه راحت شد. در روزهاى بعد به ديدن بچه رفتم. او در محوطه خانه چهاردست و پا به اين طرف و آن طرف مى‏رفت، حال مريضى داشت و آن‏قدر بى توجهى و كم عاطفگى و دورى ديده بود كه از همه چيز مى‏ترسيد. مدام به بغل مادربزرگش پناه مى‏برد.
بعد از اين حادثه، ديگر از رجعت فاطمه نااميد شدم. چند روز قبل از جدايى من با سازمان، درحالى كه او در وانت كنار دست من نشسته بود و به جايى مى‏رفتيم؛ از او خواستم كه همراه من بيايد، ولى او بهانه‏هايى آورد. با اين حال به خاطر اينكه او همه پلها را خراب شده نبيند گفتم: «فاطمه! جدايى من از سازمان حتمى است و حالا كه نمى‏خواهى با من بيايى، بدان كه اگر يك روز به اين نتيجه رسيدى كه راهى كه در آن مى‏روى باطل است، مى‏توانى برگردى و مطمئن باش من با تمام وجود امنيتت را فراهم مى‏كنم و اگر براى ارتباط به من دسترسى نداشتى، كافى است به مادرت اطلاع دهى و من به دنبالت خواهم آمد.» از اين رو او بهترين راه برگرداندن مريم را به من، منزل مادرش تشخيص داد. اما خودش رفت و در ميان انبوهى از مه و تاريكى گم شد.


۱ ـ آقاى احمد در ادامه خاطره خود گفت: «من پس از پيروزى انقلاب، سراغ كاغذ پاره هايم را از شهيد اسلامى گرفتم. او گفت كه من آنها را آوردم و به بچه‏ها نشان دادم، بعد به خاطر اينكه دست ساواك نيفتند، بردم داخل ناودان پنهان كردم. ديگر فراموش كردم كه آنها را كجا گذاشتم. تا اينكه يك روز بارندگى شديدى شد و آب در بام خانه ما جمع شد و از سقف چكه كرد. با چوب و سيم گرفتگى راه ناودان را باز كردم. آمدم داخل حياط، ديدم كه تكه تكه‏هاى كاغذ از ناودان خارج مى‏شود. يادم افتاد كه كاغذها را در ناودان مخفى كرده بودم.»

۲ـ على‏اصغر ميرزا جعفر علافخسرو در مصاحبه‏اى مطبوعاتى درباره سرنوشت برادرش على (پرويز) چنين گفت: «او[على] را بردند در خارج از كشور و زير زجر و شكنجه كشتند، چون فقط يك چرا گفته بود و اين يكى از صدها به اصطلاح خدمات آنها است!!... برادر من چون زبان مى‏دانست انتخاب شد كه براى ارتباط با گروههاى خارجى برود. در آنجا با رهبران گروه كه به خارج رفته‏اند، تماس گرفت. او در آنجا خيلى زود متوجه شد كه اينها نه تنها مسلمان نيستند، بلكه كافر و ماركسيست هستند. و در آنجا به اين طرز فكر اعتراض كرد و از آنها توضيح خواست كه چرا ماركسيست شده‏اند؟ آنها از اين اعتراض ناراحت شدند و چون او از عقايد خود دست بردار نبود او را شكنجه كردند و بعد هم زير فشار شكنجه از ميان رفت.»
روزنامه كيهان: 7/2/1357



 
  
نام

پست الكترونيك
نظر شما
کد امنیتی

 

 

       تمام حقوق اين نشريه متعلق به سايت تاريخ شفاهي ايران [oral-history.ir] است.
counter UPDATE error: 1054, Unknown column 'count' in 'field list'