هفته نامه تاريخ شفاهي
 



 
          شماره 5    |    17 آذر 1389

   


 

گنجينه اسناد(فصلنامه تحقيقات تاريخي و مطالعات آرشیوی)


شمس آل احمد درگذشت


مفهوم و ماهیت مصاحبه در تاریخ شفاهی


گفتگو با علی ططری در حاشیه دومین همایش تاریخ شفاهی


شفا بایدت داروی تلخ نوش (نقدی بر مقاله مقدمه ای بر استانداردهای تاریخ شفاهی)


دردم نهفته بِه ز طبيبان مدّعي


درباره کتاب تاریخ شفاهی مسجد هدایت


تاريخ شفاهي در جنگ عراق عليه ايران-1(درآمدي بر چند و چون مصاحبه با نخبگان مشاغل)


به مناسبت سالگرد واقعه 18 ارديبهشت دانشگاه تبريز-ناگفته‌هايي از شهيد غلامي


درباره کتاب بنيادهاي علم تاريخ


رونمایی از يك‌ميليون سند دفاع‌مقدس نیروی دریایی ارتش


زندگي نامه و خاطرات رحيم كريمي


مصاحبه با علي‌اکبر کوثري


خاورمیانه در برزخ بحران و ثبات


تاريخ بلعمي سايه‌اي از سوگ‌سرايي منظوم است


با راوي خاطرات كتاب «نورالدين پسر ايران»


حرف های آسماني


انتشار خاطرات دفاع مقدس نماينده امام(ره) در گيلان


«فرهنگ القاب» منتشر شد


 



به مناسبت سالگرد واقعه 18 ارديبهشت دانشگاه تبريز-ناگفته‌هايي از شهيد غلامي

صفحه نخست شماره 5

موضع تحقيقي كه من براي درس نهضت‌ها و جنبش‌هاي اسلامي انتخاب كرده بودم، موضوع شهادت شهيد غلامي در حادثه‌ 18 ارديبهشت سال 57 دانشگاه تبريز بود و علت انتخاب اين موضوع اين بود كه قبلا ساكن خيابان شهيد غلامي تبريز بودم و اين ذهنيتي براي انتخاب اين موضوع بود. ولي مي‌خواستم ريشه‌هاي اين حركت دانشجويي را كنكاش كنم و بدين جهت با راهنمايي‌هاي استاد ارجمند سركار خانم صدري و مساعدت‌هاي آقاي دكتر بهجت مديريت محترم گروه تاريخ و آقاي دكتر لك رياست محترم دانشگاه آزاد شبستر نامه‌اي تنظيم كرده و به دانشگاه تبريز رفتم تا از اسناد دانشگاه تبريز جهت ريشه‌يابي اين واقعه استفاده كنم. ولي متأسفانه با استقبال سرد و بي‌اعتنايي كاركنان بخش مرجع و آرشيو مركزي دانشگاه تبريز روبه‌رو شدم، حتي در بخش اطلاع‌رساني دانشگاه كوچكترين اشاره‌اي به اين جريان نشده بود و من نتوانستم اطلاعاتي درباره‌ي اصل و ريشه اين حادثه به دست بياورم و ناچاراً به موضوع شهادت ايشان اكتفا كردم و در اين راه بايد از افرادي كه شاهد اين جريان بودند استفاده مي‌كردم و مشكلي كه در اين راه برايم پيش آمد، پيدا كردن افرادي بود كه در آن زمان حضور داشتند و خانواده‌ من به دليل اين‌كه از سال 72 از خيابان شهيد غلامي تبريز به شهرستان جلفا نقل مكان كرده بودند و فقط منزل پدربزرگ من در آن مجله بود و من به واسطه آنان با خانواده شهيد ملاقاتي كردم و با آقاي احمد غلامي برادر شهيد محمّد غلامي مصاحبه و گفتگويي ترتيب دادم.

بعداً با پيرمرد خوشرويي مواجه شدم به نام حاج آقا سيدي كه در آن زمان يعني سال 57 كارمند امور دانشجويي دانشكده پزشكي دانشگاه تبريز بود و درست است كه ايشان آن روز شاهد واقعه بودند، ولي آنها هم اطلاعي درباره عمق و ريشه اين قيام نداشتند و با همسايه شهيد نيز به نام آقاي دولتي ملاقاتي ترتيب دادم و گفتگويي كردم. تنها اميد من درباره ريشه‌يابي اين واقعه آقاي صفرزاده رياست محترم آموزش و پرورش ناحيه 4 تبريز بود كه متأسفانه پس از مراجعه فراوان موفق نشدم با ايشان ملاقات كنم و به بن‌بست رسيده بودم. ولي ناچاراً به گفته‌هاي ديگران اكتفا كردم و متن تحقيق را در رابطه با شهيد غلامي ترتيب دادم و در آخر از همه افرادي كه مرا در زمينه اين تحقيق ياري دادند، نهايت تشكر و قدرداني را دارم و از استاد ارجمند سركار خانم صدري بي‌نهايت سپاسگزارم.

محسن اسماعيليان مقدم

دانشجوي تاريخ ورودي 78 

مصاحبه شونده: حاج‌آقا سيدي: كارمند بازنشسته دانشكده پزشكي

حاج‌آقا سيدي لطفاً خودتان را معرفي كنيد و اطلاعات خود را درباره حادثه 18 ارديبهشت شرح دهيد؟

من سيدي هستم، كارمند بازنشسته امور دانشجويي دانشكده پزشكي دانشگاه تبريز.

در سال‌هاي قبل از 1357 كه مردم ايران از ظلم و ستم وجود شاهي به ستوه آمده بودند با رهبري بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران حضرت امام خميني قيام كرده بودند. دانشجويان پيرو خط امام نيز به رهبر خود لبيك گفته و قيام كرده بودند. من آن‌وقت كارمند دانشكده پزشكي بودم. روز 18 ارديبهشت ماه 1357 بود كه براي انجام كار شخصي به اداره آمار و ثبت احوال تبريز رفته بودم و در موقع برگشت كه مي‌خواستم از درب بيمارستان وارد شوم رئيس دانشکده به نام آقاي باور از درب بيمارستان خارج مي‌شدند همين‌كه مرا ديدند فوراً گفتند سيدي بيا سوار ماشين شو. من كه خيال كردم ايشان مي‌خواهند به شهر بروند و فكر مي‌كنند من قصد رفتن به شهر را دارم و به من مي‌گويد كه بيا برويم. گفتم من قصد رفتن به شهر را ندارم آقاي باور. ايشان به من گفتند: مگر از دانشگاه خبر نداري. تيراندازي شده و چند نفر از دانشجويان شهيد شده‌اند. بيا سوار ماشين شو تا از درب بلوار دانشگاه برويم به طرف دانشگاه. من سوار ماشين شدم و مي‌خواستيم از درب دانشگاه وارد بشويم كه ديديم مأمورين گارد، دانشجويان را به ضرب كتك گرفته‌اند و ما را با تفنگ نشانه رفتند و مي‌خواستند بزنند كه باور با صداي بلند گفت بابا ما كارمند هستيم و مي‌خواهيم برويم سر كار خود، ايشان ما را از ماشين پياده كردند و تحت‌الحفظ به دانشكده بردند. آن روز محمّد غلامي دانشجوي دانشكده علوم و يك نفر ديگر از دانشجويان شهيد شدند و جنازه محمّد غلامي را به نمي‌دادند و با هزار مشقت گرفتيم و دفن كرديم و باز ساواك دست‌بردار نبود. در مراسم كلاً خانه‌ مرحوم حسن غلامي، پدر شهيد غلامي تحت نظر بود و امكان اجراي مراسمي لايق يك شهيد نبود و من در مورد چگونگي سرگيري اين تظاهرات اطلاع چنداني ندارم.
مصاحبه شونده: جواد دولتي: از همسايگان و شاهدان عيني مراسم تشييع جنازه شهيد

آقاي دولتي لطفاً خودتان را معرفي كرده و در مورد مراسم شام غريبان شهيد غلامي اطلاعات خود را ذكر كنيد؟

من جواد دولتي هستم و 32 سال سن دارم. من در آن موقع دانش‌آموز چهارم ابتدايي بودم و به واسطه اين كه با خانواده غلامي همسايه بوديم و در يكي از روزهاي بهاري (20 ارديبهشت) موقع عصر كه خبر شهادت دانشجو محمّد غلامي به گوشمان رسيد و احساسات پاك كودكان و حس كنجكاوي ما ايجاب مي‌كرد كه به محل مورد نظر برويم و ببينيم جريان از چه قرار بوده است. موقع عصر بود كه جهت عزاداري و عرض تسليت به منزل ايشان رفتيم. خيابان و خانه ايشان مملو از همه جمعيت و قشر اصناف بود و همه نگاه‌ها به خشم و ترس آميخته بود. در خيابان بعضي اشخاص را با لباس شخصي مي‌ديديم كه خيلي غريب به نظر مي‌آمدند و حس كنجكاوي به ما القا مي‌كرد كه اينها مأمور دولت هستند، داخل منزل كه شديم همه گريه و ناله مي‌كردند و صداي خفيف مرگ بر شاه، هم به گوش مي‌رسيد. صداي اين شعارها مجلس را از گريه و خوف و وحشت عجيبي پر كرده بود. افراد حاضر در جمع نوعي وابستگي نسبت به همديگر احساس مي‌كردند. با اين‌كه حتي رئيس ساواك وقت تبريز خود با لباس شخصي در مجلس حاضر بود. در حين عزاداري مأموراني با لباس شخصي جهت ارعاب مردم و خانواده معزا در حالي‌ كه هيچ‌گونه اعتنايي به حركت آنها مي‌كردند نوعي حالت خاص تدافعي به خود گرفته بودند و مأموران امنيتي كه مسلح به اسلحه و باتوم بودند ترسشان از مردم مشخص بود. محله ما مه‌پيكر تبريز هم‌اكنون به ياد آن شهيد به خيابان شهيد غلامي تغيير نام داده است.

از لحاظ خانوادگي ما با اين خانواده ارتباط داشتيم و در كودكي به منزل ايشان رفت‌وآمد مي‌كرديم. ايشان از لحاظ تدين به معارف اسلامي و پاي‌بند بودن به فرايض شرعي فردي كاملاً ممتاز در حد خانواده ايشان بود و كاملاً مقيد به فرايض مذهبي بودند. ايشان در آن زمان دانشجوي سال سوم رشته علوم طبيعي آن زمان بود. يك خاطره ديگر كه هم‌اكنون به ذهنم رسيد اين است كه يك هفته بعد از شهادت ايشان خانواده ما براي دلجويي به خانه شهيد رفتند. و اتفاقاً در آن روز پيراهن آغشته به خون شهيد غلامي را به منزل ايشان آوردند كه جاي سه گلوله در سينه آن نقش بسته بود و بعد از تحويل پيراهن مادرشان به حالت اغما رفتند. لازم به ذكر است كه شرط تحويل جسد ايشان را مشروط بر تحويل 3000 تومان پول گلوله و يك جعبه شيريني از والدين ايشان موكول كرده بودند. و شهادت ايشان حالت عجيبي از لحاظ اخلاقي بر خانواده ايشان گذاشت.
مصاحبه شونده: احمد غلامي، برادر شهيد                 

آقا‌ي غلامي لطفاً به عنوان برادر شهيد خود را به طور كامل معرفي كنيد و اطلاعات خود را در مورد حادثه 18 ارديبهشت سال 57 دانشگاه تبريز بيان كنيد؟

به نام خدا و با عرض درود به روح كليه دانشجويان شهيد. من احمد غلامي هستم و شغلم دبيري است. من در سال 57 حدود 18 سال سن داشتم و برادر من دانشجوي سال سوم رشته علوم طبيعي دانشگاه تبريز بود.

سال 1357 بود و حوادثي كه اتفاق مي‌افتاد زنجيروار به هم وابسته بودند و اعلاميه‌هايي كه از قم به تبريز مي‌آمدند نوعي وحدت رويه را در حوادث به وجود آورده بودند. مثلاً اگراتفاقي در شهري مي‌افتاد روز چهلم آنها مردم شهر ديگري قيام مي‌كردند و اين برنامه‌ها مثل حلقه‌هاي زنجير به هم وابسته بودند و 18 ارديبهشت در تبريز فكر كنم مصادف با جريانات قم بود. يعني به طور دقيق در ذهنم نيست كه با چه حادثه‌اي مصادف بود و قشر دانشجو به عنوان تنها قشري كه با همه اقشار مردم ارتباط برقرار مي‌كردند پرچمدار اين قيام‌ها بودند.

در روز 17 ارديبهشت ماه وقتي شب اخوي با من صحبت مي‌كردند بيان كرد كه يك برنامه تكميلي تدارك ديده‌اند كه همه دانشجويان با هم جمع شوند و تظاهراتي عليه رژيم ترتيب دهند. و از صبح روز 18 ارديبهشت در مقابل دانشكده‌ها دانشجويان جمع شده بودند و همه حاضر به انجام تظاهرات بودند و دانشجويان سرانجام در مقابل دانشكده علوم جمع شدند و در محوطه دانشگاه شروع به سر دادن شعارهايي عليه رژيم كردند و وقتي از مقابل دانشكده علوم به طرف دانشگاه حركت كردند، گارد مستقر در دانشگاه ديدند كه تظاهرات وسيعي شده است. به كتك زدن دانشجويان و شليك گاز اشك‌آور شروع کردند. ولي چون ديدند كاري از پيش نمي‌برند، به اسلحه روي آوردند و چند تير هوايي شليك كردند ولي چون مي‌بينند دانشجويان عكس‌العملي نشان نمي‌دهند و اخوي من كه در رأس تظاهرات بود و خود رهبر دانشجويان دانشكده علوم بود و پيشاپيش صف حركت مي‌كرد، فرمانده گار شاهنشاهي مستقر در دانشگاه كه وابسته ساواك هم بود، به نام سروان جوادي، كلت خود را درآورده و سه تير به قلب برادر من شليك كرد كه او در همان‌جا به شهادت مي‌رسد و زماني كه اين مسأله در تمام شهر پخش مي‌شود كه دانشجويان قيام كرده‌اند، يكي از دوستان محمّد به منزل ما تلفن زد كه برادرتان زخمي شده است و زود خودتان را به دانشگاه برسانيد و ما خودمان را فوري به دانشگاه رسانيدم و ديديم كه گارد شاهنشاهي در دانشگاه جمع شده و دانشجويان به آنها سنگ پرتاب مي‌كنند و آنها گاز اشك‌آور شليك مي‌كنند و به هيچ‌وجه به ما اجازه ندادند به داخل دانشگاه برويم. چند نفر از دانشجويان دور ما را گرفتند به خاطر اين‌كه اضطراب ما خيلي زياد بود و مي‌گفتيم: «كو محمّد؟» كه گفتند نگران نباشيد، او زخمي شده است و او را برده‌اند به بيمارستان و بچه‌ها پيشش هستند و بعد از كمي دلداري دادن به ما، فهميديم كه او شهيد شده است و جنازه او را ساواك برده است. ما ابتدا به چند سردخانه و بيمارستان سر زديم، ولي ديديم كه اثري از محمّد نيست و در آنجا چند دانشجوي ديگر را كه آنها نيز شهيد شده بودند، آورده بودند كه واقعاً نمي‌شد به صورت آنها نگاه كرد چون آنها را بعد از به شهادت رساندن آنقدر كتك زده بودند كه نمي‌شد تشخيص داد صورت آنها چه شكلي بوده است و واقعاً صورت آنها به شكل وحشتناكي درآمده بود. در همان روز برخي از دانشجويان دختر كه از ترس در كتابخانه يا گنجه لباس مخفي شده بودند سربازان گارد دانشگاه آنها را به قصد كشت با باتوم كتك زده بودند.

بالاخره ما جاهاي زيادي را گشتيم ولي نتوانستيم جنازه محمّد را پيدا كنيم. و عموي ما كه در آن زمان فرمانده لشكر مشهد بود و فردي با نفوذ بود و [مخالف رژيم هم بود] با لشكر تبريز تماس حاصل كرده و گفت كه به برادرزاده من در دانشگاه شليك شده و من مي‌خواهم جسد او را تحويل دهيد و با اين‌كه سفارش هم شده بود كه جسد را به ما تحويل دهند قرار بر اين شد كه جسد را در 20 ارديبهشت به ما تحويل دهند.

و دانشجويان كه با ما در تماس بودند از زمان تحويل جسد اطلاع پيدا كردند و در بعدازظهر 20 ارديبهشت همه در قبرستان بقائيه جايي كه قرار بود جسد را به ما تحويل دهند به قدري جمعيت جمع شده بودند كه راحت مي‌توان گفت  مردم تبريز در آنجا جمع شده‌اند و در آن زمان دور قبرستان حصار نكشيده بودند و تپه‌هاي اطراف هم پر مردم بود و نيروهاي ساواك از آنجا به مركز مخابره كردند كه جسد را تحويل ندهند چون جمعيت زيادي جمع شده و امكان تظاهرات وجود دارد و همان روزاز ساواك به اطلاع دادندو گفتند كه ساعت 3 نصف شب جسد را به ما تحويل خواهند داد و تا ساعت 4 بايد مراسممان تمام شود، در غير اين صورت بايد در ساواك جوابگو باشيم و يك نوع حالت تعهدي برايمان منظور كردند. در ساعت 3 شب جسد را به قبرستان آوردند و با اين‌كه افراد كمي اطلاع داشتند با اين حال باز هم جمعيت زيادي جمع شده بود كه اين كار براي ما بسيار غرورانگيز بود و بعد از دفن به ما اجازه ندادند كه روي قبر عنوان شهيد را بنويسيم و همين‌طور اجازه برگزاري مراسم در مسجد را هم به ما ندادند و اجازه دادند مراسم مختصري در منزل داشته باشيم.

در منزل هم تعداد زيادي افراد ساواك با لباس شخصي آمده بودند تا مبادا حركتي از طرف مردم عزادار عليه حكومت شكل گيرد و دو طرف خيابان غلامي به وسيله دانشجويان متحصن بسته شده بود و از همه جاي شهر براي قرائت فاتحه آمده بودند و در دو طرف خيابان ماشين‌هاي ارتشي به حالت آماده باش ايستاده بودند و سربازان همگي با تجهيزات جنگي آمده بودند و جو عجيبي در مجلس حاكم بود و همه مي‌ترسيدند و حتي همه‌ي حرف‌هاي ما فوري به ساواك مخابره مي‌شد و آنها از ما به خود ما نزديك‌تر بودند ولي مراسم باشكوهي انجام شد.

آقاي غلامي، درباره‌ سرانجام سروان جوادي مسبب فجايع دانشگاه آيا مطلبي داريد.

بله در دوران بعد از انقلاب، يكي از ثمره‌هاي مهم انقلاب اين بود كه عناصري از رژيم كه نتوانسته بودند از كشور فرار كنند مورد تعقيب قرار گرفته و در دادگاه‌هاي عادلانه‌اي محاكمه شدند كه سروان جوادي جزو اين افراد بود. در دادگاه خانواده ما و خانواده شهيد ديگري به نام داود ميرزايي از اهالي زنجان كه او هم در روز 18 ارديبهشت شهيد شده بود حضور داشتند و دانشجوياني كه از اين فرد شكايت داشتند. مثلاً دانشجوي دختري بود كه ادعا مي‌كرد سربازان در جلوي چشم او به وي توهين كرده و با باتوم او را كتك زده‌اند و دانشجوي پسري كه ادعا مي‌كرد به دستور او، او را در كنار نجاري كيوسك نگهباني دانشگاه آنقدر گرم مي‌كردند تا عرق كند و سپس با بدن برهنه در روي برفها كلاغ‌پر برود و آنقدر اين كار را تكرار كردند تا او فلج شود و سروان جوادي كه واقعاً‌ نتوانست جوابگوي جناياتي كه كرده باشد به اعدام محكوم شد و از خانواده‌هاي شهداد خواستند كه او را اعدام كنند. ولي چون ما و خانواده شهيد ميرزايي قبول نكرديم خود او را اعدام كنيم، او را به حكم اسلام به سزاي اعمالش رساندند.

نویسنده: محسن اسماعيليان مقدم


 
  
نام

پست الكترونيك
نظر شما
کد امنیتی

 

 

       تمام حقوق اين نشريه متعلق به سايت تاريخ شفاهي ايران [oral-history.ir] است.