شماره 56    |    28 دي 1390



نگاهی به خاکریزهای دوره گرد

پدیده خاطره‏نویسی در سال‏های اخیر به یکی از سهل‏الوصول‏ترین دستاویزهای نویسندگان بی‏تجربه و نوپا برای گام نهادن در وادی نویسندگی و سابقه‏تراشی در عرصه پدیدآورندگان آثار دفاع مقدس تبدیل شده تا از آن سکوی پرتابی بسازند برای پیشی گرفتن در ماراتن پروژه‏های عظیم‏تر که به نوعی نام تاریخ شفاهی را با خود به یدک می‏کشند.

خاطره‏نویسی که در حقیقت مقوله‏ای متمایز از تاریخ شفاهی به شمار می‏رود برای بیشتر تدوینگران این آثار، وادی ناآشنا و مبهمی است که نه با شیوه علمی آن آشنا هستند و نه اهداف و دیدگاه‏های خاصی را در پس خاطرات جستجو می‏کنند؛ بلکه تنها به بازگویی بی هدف وقایع و اتفاقاتی می‏پردازند که خاطره‏گو‏ از بطن حافظه غبار گرفته خود، به خاطره‏نویس منتقل می‏کند.

خاکریزهای دوره گرد یکی از همین گونه آثار خاطره‏گو‏ است که دربرگیرنده خاطرات علی لطفی از دوران حضورش در جبهه است. ولی ظاهراً خاطره‏گو‏ و تدوینگر، هیچکدام در به ثمر رساندن آن عملکرد موفقی نداشتند. این کتاب به گفته ساسان ناطق، تدوینگر آن، حاصل گفتگویی 5 ساعته با علی لطفی درباره خاطرات وی از عملیات کربلای 4 و 5 است که در 5 فصل و 96 صفحه تنظیم شده اما تا صفحه 50 کتاب یعنی تقریباً تا نیمه‏های کتاب حتی یکبار هم نامی از هیچ عملیاتی به چشم نمی‏خورد.

فصل اول کتاب - که تدوینگر زحمت پیدا کردن عنوان را هم به خود نداده و صرفاً به شماره گذاری آن اکتفا کرده - به خاطرات پراکنده و بی ربطی از پدربزرگ و نوع سلوک و رفتار وی و وضعیت روستای ایده‏لو و مدرسه و معلم‏هایش پرداخته که هیچ انسجامی از نظر تاریخی یا محتوایی در آن وجود ندارد. سپس خاطره‏گو‏ به حال و هوای انقلابی شهر اردبیل اشاره می‏کند و چند خاطره از مبارزات انقلابی خود در دوران کودکی، مانند پاره کردن عکس شاه در صفحه اول کتاب درسی و سردادن شعار «مرگ بر شاه»، بعد از فرار از مدرسه و در راه بازگشت به خانه، نقل می‏کند!
فصل اول که نیمی از آن به پدربزرگ و نیمی دیگر به 3 ماهه پایانی دوران حکومت پهلوی و مبارزات مردمی اختصاص دارد در روز 23 بهمن 1357 به پایان می‏رسد.

فصل دوم با جهشی هفت ساله یکمرتبه سر از 22 بهمن 1364 درمی آورد؛ یعنی زمانی که خاطره‏گو‏ در 16 سالگی از طرف جهاد سازندگی برای بازدید از مناطق عملیاتی اعزام می‏شود. وی سعی می‏کند تمام ماجرای بازدید را با ذکر جزئیات و نکات غیر مفیدی که فقط به پر کردن صفحات کتاب انجامیده بیان کند. این شیوه از روایت باعث شده تا  کتاب از ساختار خاطره خارج شده و به گزارشی از یک ماجرا بدل شود زیرا گوینده تنها به ذکر روز، ساعت، مکان و افرادی که در ماجرا حضور دارند می‏پردازد و از علت سفر و تاثیر آن بر قلب روح خود حرفی نمی‏زند و در انتها نیز هیچ نکته خواندنی  که دارای بار اطلاعاتی درباره مناطق عملیاتی باشد به خواننده منتقل نمی‏کند:

«حدود ساعت یک ظهر به تبریز رسیدیم و به ساختمان جهاد رفتیم. حاج آقا ما را تحویل داد و برگشت... ساعت دو ناهار خوردیم. نیم ساعت بعد حرکت کردیم. کریم صدوق و حسین اقدام باشی هم با ما همراه شدند. شب به اسلام آباد رسیدیم و به ستاد نجف رفتیم. نفری دو پتو دادند. شب را به صبح رساندیم... از تنگه حاجیان گذشتیم و از جاده به سمت راست پیچیدیم. جاده فرعی خاکی بود... یک رود کوچک هم از دره می‏گذشت. از اتوبوس پیاده شدیم...»

تقریبا 50 صفحه اول کتاب مشحون از این قبیل جملات و عبارات بی هدف و کسالت‏باری است که هیچگونه اطلاعات مفیدی در برنمی‏گیرد. در واقع علی لطفی به جای روایت خاطرات، گزارشی از بازدید خود ارائه داده که دانستن یا ندانستن آن برای خواننده علی السویه است. علاوه بر آن، پرداختن افراط گونه به جزئیات زائد، اثر را به کتابی ملال آور تبدیل کرده که جز پریشانی ذهن خواننده ارمغان دیگری به همراه ندارد. خاطره‏گو‏ چنان به توصیف جاده‏ها و مسافت بین مکان‏ها و ساعات آمد و شد می‏پردازد که گویی تمام آن اتفاقات را با دوربین فیلمبرداری ضبط کرده و امروز بعد از گذشت 26 سال، پلان به پلان مشغول مکتوب کردن آنهاست. خواننده ناخودآگاه چنان درگیر حشویات زائد می‏شود که برخی اطلاعات خوانندنی، لابلای این جزئیات، از دید خواننده مغفول می‏ماند.
تا پایان فصل دوم کتاب که به بازدید از مناطق جنگی اختصاص دارد، لطفی به گزارش مشاهدات خود از گیلان غرب، قصر شیرین، سرپل ذهاب، نفت شهر، چم امام حسن(ع)، اسلام آباد، دهلاویه، دزفول، جزیره مجنون و خرمشهر می‏پردازد و در انتها خواننده از خود می‏پرسد که آیا خواندن این مطالب واقعاً ضرورت داشت؟!

فصل سوم سه ماه بعداز فصل دوم آغاز می‏شود که به ماجرای طی کردن دوره آموزشی علی لطفی در تبریز می‏پردازد. این دوره آموزشی توسط جهاد سازندگی ترتیب داده شده بود تا افرادی را برای ساختن خاکریز پرورش دهند. راوی خاطرات مربوط به دوران آموزشی را به شکل مختصری برگزار می‏کند ولی در عوض به تفصیل به خاطرات مرد خواب آلود و آمپول زدن به وی می‏پردازد. بعد از خاتمه دوره آموزشی، ماجرای سفر به جبهه را بطور مفصل و با ذکر کوچکترین جزئیات شرح می‏دهد. در واقع هفت صفحه از این بخش به اتفاقات بی اهمیتی اختصاص یافته که در طول راه رسیدن به پایگاه رخ داده است. خاطره‏گو‏ به جای شرح عملکردش در جبهه، بیشتر به حواشی و موضوعات پراکنده‏ای پرداخته که بازگویی آن کمکی به درک خواننده از فضای جبهه و حساسیت وظیفه خطیر وی به عنوان سنگرساز بی سنگر نمی‏کند.
بالاخره کتاب در صفحه 50 برای نخستین بار به عملیاتی بی نام و نشانی اشاره می‏کند که یک شب بیشتر طول نمی‏کشد و راوی فقط به این نکته اشاره می‏کند که ارتش، شبانه تپه‏ای را گرفت و صبح آن را پس داد. سپس دوباره به مسائل حاشیه‏ای بی اهمیت می‏پردازد. در همین صفحه است که تازه متوجه می‏شویم نقش لطفی در جبهه تا کنون چه بوده:

«وظیفه من کمک کردن و سر زدن به نیروها بود. وسائلی که احتیاج داشتند بار تویوتا می‏کردم و می‏بردم!»

سرانجام در صفحه 60 کتاب باز هم به عملیاتی بی‏نام و نشان دیگری اشاره می‏کند که از توضیح تدوینگر در پاورقی درمی یابیم نام عملیات، «کربلای 4» است. سرانجام بعد از 60 صفحه مقدمه چینی، راوی به اصل مطلب که خاطرات عملیات کربلای 4 است می‏پردازد اما نه خاطره‏گو‏ و نه تدوینگر هیچ توضیحی درباره چگونگی لو رفتن عملیات، آمار تلفات، توصیف روحیه رزمندگان و فضای حاکم بر جبهه پس از شکست عملیات یا تحلیل اوضاع از دیدگاه خودشان به خواننده نمی دهند و همچنان ذهن خواننده را در تاریکی و ابهام نگه می‏دارند. گویی خاطره‏گو‏ و تدوینگر نقش دستگاه ضبط صوتی را بازی می‏کنند که قادر به ارائه هیچگونه تحلیلی از مشاهدات خود نیست.
لطفی عملیات را تنها در یک صفحه مختصر می‏کند و دوباره به مسائل بی اهمیت و حاشیه‏ای مشغول می‏شود. مانند بیان خاطره‏ای که در آن نخی به اسکناس ده تومانی بسته بود و دیگران را سرکار می‏گذاشت! سپس خاطره‏گو‏عملیات را رها می‏کند و به خاطرات جاده صاف کنی اش می‏پردازد. فصل سوم نیز با کباب کردن گوجه فرنگی به پایان می‏رسد.

فصل چهارم با عملیات کربلای 5 آغاز می‏شود که خوشبختانه تدوینگر در پاورقی چند خطی به توضیح عملیات می‏پردازد. این فصل مهیج ترین فصل کتاب است که به بازگویی خاطره‏ای خواندنی از نفوذ اشتباهی رزمندگان ایرانی به داخل خاک عراق و چگونگی فرار آنها از دست نیروهای عراقی می‏پردازد. این بخش علیرغم  داشتن قالبی داستانی، متاسفانه فاقد پرداختی هنری است و چنانچه تدوینگر کمی ذوق و قریحه به خرج می‏داد می‏توانست داستانی جذاب و پر تعلیق از دل آن بیرون آورد. اما تدوینگر ریش و قیچی را به دست خاطره‏گو‏ سپرده و صرفا به نقل خاطره، بدون ویرایش و پرداخت مناسب، اکتفا کرده است.

فصل چهارم با لحظه مجروح شدن علی لطفی به پایان میرسد و فصل پنجم با شرح وقایع بعد از مجروحیت و انتقال راوی به بیمارستان نمازی شیراز ادامه می‏یابد که نسبت به فصل‏های پیشین کتاب خوش پرداخت تر و خواندنی تر از آب درآمده. لطفی از نحوه مجروح شدن و لحظات پرالتهابی که در آن وضعیت درک کرده سخن می‏گوید و در توصیف صحنه‏ها تا حدودی موفق عمل می‏کند. اگر تمامی کتاب از همان ابتدا تا به انتها به همین روش نگاشته می‏شد مسلماً توفیق بیشتری در جذب خواننده پیدا می‏کرد.
کتاب با بهبودی و ترخیص لطفی از بیمارستان به پایان می‏رسد و برخلاف شروع مفصل کتاب که به دوران کودکی خاطره‏گو‏ می‏پردازد، بدون هیچ اشاره‏ای به وضعیت فعلی او به پایان می‏رسد. این شیوه پایان بندی درصورتی قابل قبول بود که پدیدآوردندگان آن دنباله‏ای برای کتاب در نظر می‏گرفتند. در غیر این صورت پایان چندان مناسبی برای چنین اثری نمی توان به شمار آورد؛ چراکه مخاطب، با عطش شنیدن وضعیت فعلی خاطره‏گو‏ و انبوهی پرسش بی‏پاسخ، رها می‏شود و کتاب تنها با چهار عکس یادگاری از علی لطفی به پایان می‏رسد.

معمولاً تدوینگران چنین آثاری به منظور پر کردن نقاط خالی و تکمیل تکه‏های پازل خاطرات که احیاناً از دید خاطره‏گو‏ پنهان مانده، به انجام مصاحبه‏های تکمیلی و طرح سؤالات تازه برای شفاف‏سازی خاطرات روی می‏آوردند ولی ساسان ناطق، تدوینگر این اثر، گویی صرفاً شنونده خاطرات بوده و به جز چند مورد، تقریباً در هیچ جای کتاب حضور ملموس وی احساس نمی‏شود. در کل می‏توان گفت که ناطق، برای تدوین خاکریزهای دوره گرد، زحمت چندانی به خود نداده و تنها به چند خط پاورقی و ویرایش ادبی کتاب بسنده کرده بدون آنکه خاطره‏ای از سایر همرزمان لطفی برای تأیید یا تکمیل داستان‏های راوی ذکر کند. علاوه بر آن ارائه نقشه‏های جغرافیایی و عکس‏هایی از مناطق عملیاتی مذکور در انتهای کتاب نیز می‏توانست به مستندتر و شفاف‏تر شدن تصویر ذهنی خواننده کمک شایانی کند.

و در آخر اینکه کتاب خاکریزهای دوره گرد، نه در حوزه تاریخ شفاهی و نه در حوزه خاطره نویسی حرفی برای گفتن ندارد.

ناصر زاغری تفرشی



http://www.ohwm.ir/show.php?id=1002
تمام حقوق اين نشريه متعلق به سايت تاريخ شفاهي ايران [oral-history.ir] است.